سفرنامه شهرکرد

خب بالاخره این کنفرانس هشتم آموزش ریاضی هم تموم شد و من رسیدم به خونه. به نظر من در کل کنفرانس خوبی بود. البته چند مورد عملکرد بد هم وجود داشت که اونو به بزرگواری خودمون می بخشیم!!!
 من روز یکشنبه ساعت سه و بیست دقیقه بعد از ظهر از ساری به سمت اصفهان حرکت کردم و هنگام اذان صبح به اصفهان رسیدم. در مسیر به جز صحبت با یک دانشجوی  شیرازی اتفاق خاص دیگه ای نیفتاد. نماز رو در نمازخانه ترمینال کاوه اصفهان خوندم و تا اومدم بعد نماز یه چرتی بزنم با سروصدای حاوی فریاد مسئول نمازخانه بیدار شدم. با زنگ ریاضی تماس گرفتم که گفت داره از قم میاد اصفهان. یه چرخی تو ترمینال کاوه زدم و ساعاتی رو به انتظار زنگ ریاضی نشستم. تو این چند ساعت هم اتفاق خاصی نیفتاد. زنگ ریاضی که رسید رفتیم داخل شهر اصفهان برای تهیه بلیط و کتاب. چون قبلا سابقه خرید کتاب از اصفهان رو داشتم زنگ ریاضی رو به کمک یه دختر خانم محترم به خیابان آمادگاه بردم تا کتابای سفارش شده رو بخره. خود من هم کتاب نظریه زبانها و اتوماتا رو خریدم که کلی بدردم خورد. بعد خرید کتاب رفتیم دنبال خرید بلیط بازگشت. زنگ ریاضی بدشانس بود و نتونستیم بلیط دلخواه رو برای روز جمعه گیر بیاریم. برا همین رفتیم کنار خیابون فردوسی نشستیم و بساط نت بوک و ام پی تری و دوربین دیجیتال رو کنار خیابون پهن کردیم. کل ملت میامدن ما رو نگاه می کردن و تو دلشون یه چیزی بهمون می گفتن. خیلی خنده دار شده بودیم. بعد این خفن بازی ها و پیاده روی خفن تر در اصفهان دوباره برگشتیم کاوه تا عازم شهرکرد بشیم. تازه اونجا بود که فهمیدیم از کاوه نمیشه رفت شهرکرد. باید می رفتیم یه ترمینال دیگه. ماشین دربست گرفتیم و خودمونو رسوندیم به اون ترمینال. ازونجا هم با یه سمند رفتیم شهرکرد. سریعا خودمونو به دانشگاه شهرکرد رسوندیم و اقدامات پذیرش رو در سریعترین زمان ممکن انجام دادیم. داستان برخوردمون با خانم ضیایی هم جالب بود. من و زنگ ریاضی که داشتیم از پله های دانشکده علوم بالا می رفتیم دیدیم یه خانمی به ما زوم کرده. وقتی از در ورودی رفتیم داخل برگشتم به زنگ ریاضی گفتم “حمید، خانم ضیایی پشت سرمونه”. زنگ ریاضی هم دقیقا فهمید منظورم چیه. یه چرخی تو سالن زدیم و دوباره برگشتیم بیرون تا شربتی چیزی نوش جان کنیم. من که برگشتم دیدم بله. همون خانم داره با حمید سلام و احوال پرسی می کنه. منم جلو رفتم و سلام و علیکی کردم. چون دیدیم ممکنه برای خانم ضیایی خوب نباشه خیلی سریع مراسم آشنایی رو تموم کردیم و به راه خودمون ادامه دادیم. موقع شام هم خانم خطیر استاد حل تمرین جبر ۱ رو دیدم و رفتم باهاش سلام و احوال پرسی. خاطرات گذشته همینجور اتوماتیک در ذهنم مرور میشد. البته آهنگهای سروش بی تاثیر نبود و گاها دلمون هم می گرفت. یادم رفت که بگم. قبل شام با خانم ضیایی صحبت کردم و ازش به خاطر برخورد سردمون عذر خواستم و توضیحاتی چند در باب اینگونه برخورد بهشون دادم.
این سفرنامه ادامه دارد. برای خواندن قسمت های قبلی به آرشیو ریاضی نوشت مراجعه کنید…

¼/p>


۹ نظر پيرامون "سفرنامه شهرکرد"

  1. MaliH

    سلام خسته نباشید
    باید سفر علمی جالبی بوده باشه
    منتظر شنیدن بقیه سفر هستیم
    موفق باشید
    راستی یه وقت پیش ما نیای چون ممکنه پاتون بشکنهD:
    بای

    [پاسخ]

  2. لیلی

    sgh سلام آقا صادق
    خو خوبید؟ امیدوارم سفر به شهر ما شما را خسته نکرده باشه و به شما و و دوستان خوش گذشته باشه. در ضمن همش تقصیر خودتونه که با زنگ زنگ ریاضی اینجوری آواره شدید. با یه تلفن می تونستید اطلاعات
    مفیدی کسب کنید.انشالله کنفرانس بعدی.ها ها ها

    [پاسخ]

  3. منتظر

    سلام.خسته نباشید.
    یه سری به ما هم بزنید.

    [پاسخ]

  4. کچوئی

    سلام تشکر از زحمات

    [پاسخ]

  5. مجتبی

    lh ما خیلی مخلصتیم / در ضمن آدرستون رو هم درست کردم عزیز دلم

    [پاسخ]

  6. میلاد

    سلام. خوبی؟
    خوش گذشت؟
    وبلاگ خوبی داری. می یای باهم تبادل لینک کنیم؟
    راستی من هم به شب کردم!!!!! سر بزن! :)

    [پاسخ]

  7. منتظر

    سلام. ممنون از اینکه به من سر زدید و ممنون از نظرتون. من هم برای شما و تمامی بچه های عاشق ریاضی، آرزوی موفقیت می کنم.

    [پاسخ]

  8. منتظر

    راستی! عیدتون مبارک.

    [پاسخ]

  9. عبدالحمید پهلوزاده

    سلام
    من الان بین شب و روز هستم.
    به من هم سربزن
    خوشحال میشم

    [پاسخ]

نظرات كاربران سايت