مناجات معلم…
خدایا ! چه احساس شکوهمندی است هنگامی که من تشنه لب بر سر چشمه بیایم تا جرعه ای آب بنوشم، ببینم که آب هم تشنه است و وقتی من او را می نوشم، او هم مرا بنوشد…
کردگارا ! یاری کن بین من و درس و شاگردان چنین حالتی باشد.
یزدانا ! مرا کمک کن تا شاگردانم را به این باور برسانم که از آغاز هر درس، که مبهم است، نترسند.
این فضای مبهم را طبیعی بدانند و از آن لذت ببرند.
زیرا سرآغاز همه چیزها مبهم و ابر مانند است، اما نه سرانجام آنها…
زندگی و هرچه زنده است، در مه ، نطفه می بندد، نه در بلور…
و کیست که نداند بلور همان مه خشکیده است…؟
برگرفته از کتاب دیوانه و پیامبر
اثر جبران خلیل جبران


![Validate my RSS feed [Valid RSS]](http://www.riazilog.com/wp-content/themes/SmileofMath/images/validrss.png)


